سفارش تبلیغ
صبا ویژن




























مهندسی ماشین های کشاورزی (زندگی)


نوشته شده در سه شنبه 92/1/6ساعت 4:24 عصر توسط یحیی خدایان نظرات ( ) |

بچه ها
نوشته شده در سه شنبه 91/7/4ساعت 11:37 صبح توسط یحیی خدایان نظرات ( ) |

بچه ها
نوشته شده در سه شنبه 91/7/4ساعت 11:36 صبح توسط یحیی خدایان نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 91/6/3ساعت 11:38 صبح توسط یحیی خدایان نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 91/6/3ساعت 11:38 صبح توسط یحیی خدایان نظرات ( ) |

روز اول مهربود.نرگس از مدرسه آمده بودوبا مادرش در موردمدرسه صحبت می کرد.مادرش گفت:راستی نرگس اسم خانم شما چیه؟وقتی نرگس اسم معلمش را گفت،پدرنرگس باتعجب چشمانش گردشد.بعدفکرکرد شاید اشتباه شنیده.الان ،تهران،میدان خراسان،دبستان دخترانه.
30سال پیش،فیروزآباد،جنگ،دبستان پسرانه،خانم...
خطاب به دخترش گفت:تومطمئنی اسم معلمتان را درست می گویی؟
نرگس گفت:فکر می کنم.
ساعت10شب ،پدرکه اکنون خود معلم عربی،دینی و قرآن است،نشست وداستان زندگیش را این طور تعریف کرد.
30سال پیش ،جنگ ایران و عراق بود.مردُم به خاطر حملات موشکی صدام در تهران امنیت نداشتند،خانواده ماهم برای امنیت بیشتر به خانه ای که در فیروزآباد داشتیم پناه برد.درآنجا من را به مدرسه گذاشتند.چون در کودکی دچار معلولیت بودم،ویک پایم کوتاه تر بود،تقریباًاز جانب بچه ها طرد شده بودم.
زنگ ورزش گوشه حیاط می نشستم وبچه هارانگاه می کردم.حسرت مثل آن ها دویدن دردلم مانده بود.هیچ کس بامن بازی نمی کرد.همین انزوای من از محیط مدرسه باعث انزجارم از درس شده بود.برای همین آن سال رد شدم.
سال بعد معلممان عوض شد.خانم جوانی بود که اولین تجربه تدریس را داشت.
او خیلی مهربان بود.دردوران مدرسه همیشه دیرتر از بچه های دیگر به مدرسه می رسیدم و مورد شماتت ناظم قرار می گرفتم.هیچ وقت فراموش نمی کنم آنروز سرد زمستانی را؛ناظم با عصبانیت دستم راگرفت و به سر کلاس بُرد.خانم معلم بالبخند از من استقبال کرد،بغلم کرد من را روی نیمکت نشاند،خم شد چکمه هایم را از پایم درآورد،برفی را که درپای کوتاه ترم بود و تبدیل به آب شده بودخالی کرد.لبه های شلوارم را تازدوچکمه هایم رابه صورت برعکس کنار بخاری گذاشت،تمام این صحنه هارا ناظم با اخم نظاره گر بود!
زنگ های ورزش که ساعت اول بود او به خاطر من به مدرسه می آمدودروس عقب افتاده را با من تمرین می کرد.ساعات تفریح به دفتر نمی رفت،کنارم می نشست،دست دور گردنم می انداخت،ویکی یکی کلمات را به من یاد می داد.تازه لذت با سواد شدن را حس می کردم.
آن زمان بود که آرزو کردم من هم معلم شوم.در همان ساعات تفریح به معلمم گفتم:خانم قول می دهم من هم مثل شما معلم شوم.او هم با لبخند می گفت:ان شاالله.
فقط همان سال ایشان معلم مدرسه ما بود.سال بعداز آن جارفت.انگار فرشته ای بود که از جانب خدا مأمور شده بود به نزد من بیایدوعشق درس و مدرسه و معلمی را در دلم بکاردو برود.
وامروز که تو نامش را بُردی یادخاطراتم افتادم.
نرگس گفت:بابا شاید این معلم شما نباشد.مادر نرگس گفت:سه شنبه همین هفته برای معارفه اولیاء و مربیان به مدرسه دعوت شده ایم.می روم و از او می پرسم شما را می شناسد یا نه؟


سه شنبه شد.بعد ازاتمام جلسه مادر نزدمعلم نرگس رفت وگفت :ببخشید من مادر نرگس ...هستم.شمااولین سال تدرسیتون رو توی فیروزآباد بودید؟دبستان پسرانه؟
معلم کمی مکث کرد.گفت:فکر می کنم حدسم درست باشد.پدرنرگس هم شاگرد من بوده.همان روز اول که اسم و فامیل بچه هارا پرسیدم،گفتم این فامیلی برایم آشناست.
آقای ...چه کار می کنن؟حالشون خوبه؟الان مشغول به چه کاری هستن؟به من قول داده بود معلم بشن،وهزاران سوال که فکر معلم رادرگیر کرده بود.
با هماهنگی دفتر مدرسه ،ملاقاتی ترتیب داده شد تاخانم معلم با شاگرد قدیمش دیداری داشته باشد.


روز موعود فرارسید.دانش آموز که امروز خود معلمی شده به دیدار استاد قدیمیش رفت.
معلم در دفتر مدرسه منتظر بود.شاگرد که هم اکنون دیگر پایش کوتاه نبود واز پای مصنوعی استفاده می کرد،به همرا دفترو عکس هایی که از آن زمان به یادگار داشت،با کوله باری از خاطره پا به دفتر گذاشت.
اجازه خانوم؟...                                                                                                
معلم از جایش بلند شد،او هنوز در تفکراتش ،انتظار داشت کودکی به داخل بیاید ولی اکنون با فردی طرف بودکه برای دیدنش مجبور بود سرش را بالا بگیرد.
درتمام مدت حضور معلم و شاگرد قدیم،همکاران امروز،آقای... معلمش را با عنوان خانوم اجازه خطاب می کرد،به رسم روزگاران گذشته؛
معلم به رسم یادبودکتاب نهج الفصاحه را به شاگردش هدید داد.
پدر نرگس عکسی را که به همراه داشت به معلم نشان داد.یاد تک تک دانش آموزان وخاطراتشان چه قدر لذت بخش بود.حتی یکی از آن ها که به شهادت رسیده بود باعث جاری شدن اشک های خانم معلم شد،چون او زرنگ ترین شاگرد کلاسش را به یاد داشت.روز ها سپری شد،سال به پایان رسیدومعلم آخرین سال حضورش در آموزش و پرورش بود.
اول سال حضور را با پدر شروع کردوآخرین سال تدریس را با فرزند به اتمام رسانید.معلم
بازی روزگار،دست تقدیر...هر عنوانی را می توان بر این ماجرا گذاشت.
چه بسا معلمانی که باعث شده اندعشق درس و مدرسه و رسیدن به مدارج عالی علمی در دل بچه ها به وجود بیاید.
خود نیز به یاد داریم و هم اکنون نیز چنین است،وقتی عاشق معلمی باشیم به آن درس هم عشق می ورزیم.
پس نقش یک معلم،مربی ،استاد در زندگی یک فردبسیار مؤثر است.
به قول شاعر:
درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی            جمعه به مکتب آورد،طفل گریز پای را
 معلمان عزیز         
روزتان مبارک        


نوشته شده در یکشنبه 89/3/9ساعت 11:28 صبح توسط یحیی خدایان نظرات ( ) |

   1   2   3      >

Design By : Pars Skin


[ وضعیت من در یاهو ]

[ ?پست الکترونیک ]

[ ? پارسی بلاگ ]


» ?پیوندهای روزانه «
» لینک دوستان من «
» فهرست موضوعی یادداشت ها «
» آرشیو یادداشت ها «
» اشتراک در خبرنامه «